داستان عاشیق عباس توفارقانلی و گولگز، آن ها که بودند؟ + اجراهای صوتی

زندگی نامه عاشیق عباس توفارقانلی
عاشیق عباس توفارقانلی نام یک اسطوره قدیمی و محلی در آذربایجان است که بسیاری از افراد بزرگ و عاشیق ها او را با نام استاد صدا میزنند. او در حدود 400 سال پیش میزیست و در روستای دهخوارقان یا توفارقان (آذرشهر) امروز رشد کرده بود. ابتدا بسیاری از افراد از وجود چنین فرد شاعر و هنرمندی این چنین اثر گذار بر شاعران نسل های بعد و حوالی قرن 16 میلادی شک داشتند ولی رفته رفته اسناد تاریخی وجود او را تایید کردند. نام اصلی او عباس یا آشیق توفارقان بود شاعر نامدار آذربایجانی که عاشق دختری به نام گولگز بود. عباس عاشق گوگلز بود و این دو عاشق و معشوق در جایی به نام ایشاره یئری همدیگر را میدیدند و قرار میگذاشتند. یک روز عباس به محل قرار رفت و منتظر بود که معشوقهاش بیاید ولی دید که دسته گلی روی سنگی که روی آن مینشتند قرار دارد. عباس کنجکاو شد و از دور به سمت چوپانی که در آن سمت مشغول چرا گوسفندان بود رفت و سوال کرد چه کسی این گل هارا آورد و اینجا گذاشت؟ و چوپان پاسخ داد که کجاوهای آمد و دختری زیبا از آن پیاده شد و آن دختر از چشمه آب نوشید و گل هارا چید و روی تخته سنگی گذاشت و سوار کجاوه شد و رفت. عباس آن جا دریافت که ساری خواجه گولگز را به دربار و حرم سرای شاه عباس در اصفهان برده است. بعد از آن قلب عاشیق عباس توفارقانلی شکست و او به سرودن شعر و انواع ایفا ها و هاوا رو آورد.
برخی از شعر های او:
ایشاره یئرینده قالدی آدین
دوشدو داغلارا آهی فریادین
گولگز دییه یانار بو جان
عباس قالدی بو درده حیران
نامت در جای وعده جا ماند
آه و فریادت به کوهها افتاد
این جان با نام گولگز میسوزد
و عباس در این درد حیران ماند
شعر دوم:
بولاغ باشیندا قالدی ایزین
یوللارا دوشدو ساری یوزون
سنی آپاردیلار شاه یئرینه
من قالدیم داغلارین دوزونه
تصویر چهرت روی رودخانه موند
چهره زردت به روی راه ها افتاد
تو رو بردن تا پیش شاه
منم موندم در کنار کوه ها
شعر سوم:
دونیا بیر پنجره دیر عباسا
هر گلن باخار گئدر یاسا
یاریمین بختی شاه الینده
منیم بختیم قالدی ساسا
دنیا برای عباس یک پنجرست
هر کسی رد میشه نگاهی میندازه و میره
بخت یار من در دست شاه است و
بخت من در بدبختی و سیاهی گم شد
شعر چهارم:
نه دییم فلکه نه دییم چرخا
یازیلدی یاریم شاه تختا
عباس دئیر دؤزولماز بو حال
عشق اؤلدرر آخی عاشیق جانا
چی بگم به فلک و افلاک؟
سرنوشت یار من به تخت سلطنت شاه گره خورد
عباس میگه که این وضعیت تاب آوردنی نیست
عشق جان آدم عاشق رو میکشه